تبليغاتX
گاهی فریاد آخرین راهه

نمایشنامه ی ( گاهی فریاد آخرین راهه ) برای اولین و آخرین ! بار در چهارمین جشنواره ی نمایش هفت هنر به کارگردانی نویسنده اجرا شد. نوشتن متن نمایشنامه از اسفند ماه هشتاد و پنج آغاز و در روزهای میانی تیرماه هشتاد وشش به پایان رسید . گروه اجرایی از اواخر تیرماه  تمرینات خود را شروع کرد و نمایش در  روز چهارشنبه ۱۴ شهریور ماه  ۸۶ به اجرا رسید . متاسفانه به خاطر ایرادات شرعی و موضوعی  که دوستان  بازبین به این متن گرفتند ٬ امکان اجرای آن در دیگر جشنواره ها  میسر نشد. به امید روزی که ملاک بررسی هر متن نمایشی ( یا غیر نمایشی) مسائل تکنیکی آن باشد ٬ نه مسائل شرعی و مذهبی !

عوامل اجرایی:

نویسنده و کارگردان : نوید ایزدیار

دستیار کارگردان : سام محمدی

گریم : مهدیه صدر نژاد ٬ مرجان مهدوی

طراح صحنه و لباس : نوید ایزدیار

طراح نور : نوید ایزدیار ٬ سام محمدی

طراح پوستر و بروشور : مسعود ایزدیار

بازیگران : فراز سرابی ( غریب )  - حبیب افضلی ( روزنامه فروش/سیروس ) - مینا زمان ( مادر/روسپی)

 امید مشهدی ( مجید )  - اشکان خیل نژاد  ( غریب در نوجوانی ) - پردیس نواب ( خواهر )

مظاهر کمالی ( پدر )

                                                           ***

 

 

آدم ها

 

 غریب (بزرگسال)

غریب ( نوجوان) 

دختر

روزنامه فروش (سیروس )

مجید

مادر

خواهر

پدر

 

صحنه

( میز ناهارخوری درمیانه ی صحنه،تلفنی روی میز رخت خوابی جلوتر از میز که در بعضی از صحنه ها دیده نمی شود )

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:37 توسط نوید ایزدیار |

 ( صحنه تاریک ، صدای غریب طنین انداز می شود ، درادامه به همراه  نور صحنه 

تصویر غریب مشخص می شود ، که روی رخت خواب ،پشت به تماشاگران نشسته است ، هر از چند گاهی صدای در زدن می آید )

صدای غریب: تق تق تق ، سه بار ... همیشه سه ضربست ... تق تق تق ... از کجا شروع شد ؟ نمی دونم ، شاید می دونستم و الان نمی دونم ، سرم درد می کنه ، تنم داغه ، حتی بیشتر از وقت هایی که تب دارم ، تویه سرم یه صداهایی ، یه چیزایی وول می خوره ، از کجا شروع شد ؟ صدای جیغ ، صدای در زدن ، همیشه سه ضربست ، تق تق تق .... به چی میشه اطمینان کرد؟ گوشه ی لب همه چی انگار یه لبخند مسخره خشکیده ، همه دارن بهم می خندن ، ولی برای چی ؟ ... تق تق تق ..

صدا میاد ، نمی خوام در ُ باز کنم ، صداها منو می ترسونه ، مثل کسی که پشت در ِ

کی پشت در ِ؟... دوست دارم فرار کنم ، از صداها ، از کسی که پشت در ِ ، از صدای بوق ِ تاکسی که هر روز از جلوی خونم رد میشه .... از صدای ...

(صدای جیغ ممتد )

همش فکر می کنم یه نفر دنبالمه ، کی و چراش ُ نمی دونم ، فقط حسش می کنم،

شاید اون ِ که پشت در ِ ، طاغت دیدن صورتش ُ ندارم ، شاید این اضطراب لعنتی

که افتاده تو تنم فقط به خاطر اون باشه ... از کجا شروع شد ؟... چرا اون باید دنبال من باشه ؟ مگه من چی کار کردم؟  کاش می تونستم به یاد بیارم ... نکنه من کاری کردم و خودم خبر ندارم ، ولی آخه من جز خونه و چاپخونه که جای دیگه ای نبودم ، صدای در داره دیوونم می کنه ، تق تق تق ...

(غریب دیوانه وار به سمت در می رود، آن را باز می کند ، کسی پشت در نیست ،صدای جیغ از پشت در ، غریب با ترس و اضطراب در را می بندد )

 ( نور لحظه ای می رود ، بلافاصله می آید ، صدای ماشین ها در خیابان ، تمام اشخاصی که بعدا در نمایش می بینیم در حال عبور و مرور هستند ، همه به شکل خاصی غریب را نگاه می کنند ، مردی با شال گردن بر دهان ، موهای خوابیده و

کمری خمیده ، پای بساط روزنامه فروشی نشسته است )

صدای غریب: از کجا شروع شد ، شاید از همین جا ... خیابون بهترین نقطه است ، واسه تمام اتفاقای بزرگ و کوچیک ... از آدمای اطرافم می ترسم ، همه یه طورین

یه جوری بهم نگاه می کنن ،که انگار سال هاست منو می شناسم ، باید از اونا بگذرم

هنوزم صدای در میاد ، شاید از یه آهنگری ، شاید از یه صاف کاری ..... نه ... خیلی واضحه ... طبق معمول گوشه ی خیابون نشسته ، چند وقتی هست می شناسمش ، دقیقا نمی دونم چند وقت ، ولی می شناسمش ، از قیافش بدم میاد، صورتش پراز تنفر ِ ، ازش متنفرم ، شاید همین تنفرم ِ که باعث میشه ، ازش روزنامه بخرم ......

( غریب در هنگام گفتن این دیالوگ ها ، کنار روزنامه فروش  رفته ، و آرام می نشیند ، پولی در دست او گذاشته و روزنامه ای بر می دارد )

روزنامه فروش : امروز خبرای خوبی توش نیست آقا

صدای غریب : همیشه همینُ می گه .. خبرای خوبی توش نیست آقا ! .. نگاهش حالم ُ بد می کنه ، انگار سال هاست منو میشناسه .. پس چرا چیزی نمیگه ... شاید اون با همه اینطور ِ ...

روزنامه فروش : خیلی خسته به نظر می رسید آقا !

صدای غریب : چطوری بهش بگم چند روز ِ درست و حسابی نخوابیدم ، شایدم خوابیدم و فقط خواب دیدم که بیدارم ...

روزنامه فروش : می خوام به بساطم اضافه کنم ، شما ازدواج کردید ..

صدای غریب : ازدواج ؟....  چه حرف مسخره ای ....

روزنامه فروش : می خوام لاک بفروشم آقا ... از اینا  ( لاک آبی رنگی را به او نشان می دهد ) زن های امروز خیلی از این چیزها خوششون میاد....

صدای غریب : همیشه دوست داره درباره ی زنا اظهار نظر کنه ، شاید یه عقده است

شاید یه کمبود ، شایدم از تجربه هاش صحبت می کنه ، دیگه حوصله نگاهش ُ ندارم

غریب : روز بخیر

روزنامه فروش: امروز روز خوبی نیست آقا .... سعی کنید به خیر باشه ....

( غریب از جا بلند می شود ، می خواهد به راهش ادامه دهد، پسر جوانی از روبرو

با او برخورد می کند )

پسر : سلام

غریب : سلام.

پسر : کبریت دارین ....

غریب : نه ....

پسر : مطمئنید ؟

غریب : تو دستت با سیگار سوخته ....

پسر : آره ، دست خودم نبود ، شما ام سوختید ...

غریب : من ؟

(پسر مچ غریب را به او نشان می دهد )

پسر : جاش معلومه ! چه طور خودتون خبر ندارید

غریب : تو کی هستی ؟

پسر: اسمتون غریب ِ مگه نه ....

غریب: تو از کجا می دونی

پسر : سادست ..... یه نفر داشت دنبالتون میگشت

غریب : دنبال من ؟

پسر: آره ، مگه شما غریب نیستید ؟

غریب : چه شکلی بود ...

پسر : نمی دونم ، فقط اسمتون ُ بلند بلند صدا می کرد .... همین دور و وراست ، بگردید پیداش می کنید ..... شعر دوست دارید ؟

غریب : یه کم ...

پسر: من خیلی دوست دارم ... اگر خداوند ، چشم ها و گیسوانت را می دید ، دریا را مشکی می کشید ، خورشید را آبی ....

( پسر در حال شعر خواندن خارج می شود ،  قسمت آخر شعر را غریب زیر لب، همراه با پسر زمزمه می کند )

غریب: این شعر کی بود؟... وایسا .... این شعر مال کی بود؟..... کجا رفتی ؟

( غریب به جلوی صحنه آمده ، در پس زمینه اش خبری از روزنامه فروش نیست

دختری آرام آرام از انتهای صحنه رو به جلو حرکت می کند ، گوشی در گوش دارد

با صدای آرام صحبت می کند )

دختر: فکر کنم اینجاست ...همه ی مشخصاتش درسته ... آره خودشه

(غریب متوجه دختر می شود )

دختر: نه ... یه دفه گفتم .... مرغ که نمی خوای ببری ... آخرش چند؟ ...

(غریب به سمت دختر می رود ، دختر به سرعت از صحنه خارج می شود ، غریب وسط صحنه نشسته وسرش را در دو دست می گیرد )

غریب : همه چی دور ِ سرم می گرده ،من چه فرقی با بقیه دارم ...  صحنه های تکراری ، آدمای تکراری ، همش فکر می کنم همه ی این آدما رو یه دفه دیدم

کی و کجا نمی دونم ! .... ولی انگار اونا منو می شناسن ، یعنی خداکنه بشناسن

اگه نشناسن نگاهاشون غیر قابل ِ تحمل ِ

(مردی که بعدا اورا در قالب دوست می بینیم آرام آرام با شیشه ی خالی مشروبی از پشت سر آمده و به شانه ی غریب می زند )

مرد : بلند شو

غریب : تو کی هستی ؟

مرد: غریبه نیستم ... باید با من بیای....

غریب: تو دنبال من می گشتی

مرد: همه دنبال ِ تو می گردن ( دیوانه وار می خندد)

غریب: منو داری کجا می بری

مرد: بعدا می فهمی

غریب: گفتم منو کجا داری می بری ؟

مرد: منم گفتم خفه شو...... اگه بازم بخوای حرف بزنی ، با کمربند سیاهت می کنم ...

( مرد ، غریب را جلوی میز ناهار خوری برده و او را روی زمین پرت می کند )

غریب : اینجا کجاست ؟

مرد : به زودی می فهمی ...

( مرد روی میز می کوبد ، روزنامه فروش که چهره اش کمی تغییر کرده ، کنار مرد روی میز مینشیند )

روزنامه فروش : همه چیز رسمیه آقا !..... اسم ...

غریب : منو واسه چی آوردید اینجا ...

روزنامه فروش : پرسیدم اسم آقا ؟

غریب : تا نگید جوابتون ُ نمی دم ....

روزنامه فروش : کارت ُ بکن

( مرد بلند شده و غریب را زیر مشت و لگد می گیرد )

روزنامه فروش : کافیه ... اسمتون آقا ...

غریب : شماها کی هستید ....

روزنامه فروش:  اینجا فقط من سوال می کنم آقا !... یا اسمتون ُ بگید یا....

مرد: تیکه تیکت می کنم .....

غریب : غریب ....

روزنامه فروش: با غین یا قاف آقا ...

غریب : هردو ...

روزنامه فروش : یعنی چی هردو آقا ؟...

غریب : یعنی نمی دونم ....

مرد: آخه این چه  اسمی  ِ بابات روت گذاشته ....  یه کاری باهاش  می کنم صدای جیر جیرک بده ....

روزنامه فروش : اینجا نوشته اسم ِ پدر پدرت ، قریب بود ِ آقا !

غریب : اگه خودتون می دونید ، پس چرا از من می پرسید ؟...

روزنامه فروش : اینجا فقط من سوال می کنم آقا !

غریب : شما دارید منو محاکمه می کنید ، ولی حتی حاضر نیستید بگید جرم من چیه...

روزنامه فروش : یعنی ، واقعا نمی دونید ؟

غریب : خوب معلومه نه....

مرد :  افتضاحه ، فاجعه است ..

غریب : شما کثافتا که می دونید، پس چرا نمی گید ....

روزنامه فروش: کارت ُ بکن ...

( مرد ، با کمربند به جان غریب می افتد )

مرد: اگه یه بار دیگه چرت و پرت بگی ، با سیگارم تمومه تنتُ آتیش می زنم ..

 روزنامه فروش : کافیه ...  تو زندان انقدر وقت هست ، که می تونه جرم های نکردشم به یاد بیاره ...

غریب : زندان .... آخه برای چی ...

روزنامه فروش: اگه دوست دارید کتک بخورید ، بازم سوال کنید آقا !

غریب: این عدالت نیست ، من نمی تونم واسه ی چیزی که نمی دونم ، زندانی بشم

مرد : زیاد حرف می زنه ...

روزنامه فروش: همین ندونستنم جرم بزرگیه آقا ! ... بعضی وقت ها ، به یاد نیاوردن باعث ندونستن آدم ها میشه آقا !

مرد: اون روزنامه چی ِ تویه دستت ...

غریب : روزنامه ی امروز ِ

مرد: می دونم مال ِ امروز ِ ...  واسه چی تو دستت

غریب : خوب معلومه ، برای خوندن ...

مرد : بدش به من .... ( به زور روزنامه را می گیرد و ورق می زند ) تو تمام

صفحه های این روزنامه اسم تو هست ، بازم بگو جرمم ُ نمی دونم ....

غریب: من اون روزنامه رو دیدم ، هیچ اسمی از من توش نبود....

مرد: پس گوش کن .... آن مرد وارد جایی شد ، که نباید می شد

غریب : من ؟......

مرد : او دیر رسید .....

غریب :  کجا ؟....

مرد: نباید می دید .....

روزنامه فروش : بسه دیگه ... قرار نبود این چیزها گفته بشه ... تو باز زیاده روی کردی....

مرد: ببخشید آقا ...

روزنامه فروش: شما آقا ! ....  در این دادگاه گناهکار شناخته شده و به تعداد سال های زندگی ِ تان به حبس در سلول انفرادی محکوم می شید ... آقا ! ببرش

غریب : ولی من کاری نکردم .... بهتون می گم من کاری نکردم....

مرد: خفه شو عوضی .....

( مرد غریب را کشان کشان دور میز می چرخاند ، روزنامه فروش خارج می شود ،

غریب را در سلول که جایی جز زیر میز نیست ، پنهان می کند )

مرد : به فکر فرار نباش ... از هیچی نمیشه فرار کرد....

غریب : اگه چیزی خواستم ،چی کار کنم ....

مرد: کاری که نمی تونی بکنی .... ولی این کارت ُ بگیر ... اگه چیزی خواستی بهم

زنگ بزن ....

غریب : من که تلفن ندارم..... هی با تو ام .......وایسا

 ( مرد با صدای خنده ای بلند ، از صحنه خارج می شود)

صدای غریب : من چرا اینجام ، مگه من چیکار کردم ، اصلا اینجا کجاست ، این در و دیوارا برای من غریبست ،شایدم نیست ، من چی کار کردم که باید به خاطرش زندانی بشم .. چرا همه چی اینجوری ِ؟ چرا هیچی مثل قبل نیست ...  از سیاهی می ترسم ، از این در و دیوارای تنگ ، از این آرامش مرگبار ،سرم درد می کنه ، تنمم همینطور (صدای در ) خدایا ، اینجا ام ولم نمی کنه ، هر ضربش مث یه پتک        می خوره توسرم ، این صدا از کجاست  ( صدای در ) سرم درد می کنه ....

دیگه بسه ... بسه .... (فریاد) بسه ..... هیچکس تو این خراب شده نیست .... اینجا انفرادیه .... (صدای در قطع می شود ، صدایی نجوا کنان در صحنه می پیچد )

صدا : هی .. هی با توام .... با توام غریب ...

غریب: چی ِ... کی  داره منو صدا می کنه..

صدا: هیس... صدات ُ بیار پایین ......

(پسر بچه ای که قبلا او را در خیابان دیده ایم ، سینه خیز کنار غریب می آید )

غریب : تو کی هستی ...

پسر: غریبه نیستم ... تو باید از اینجا فرار کنی ...

غریب: چه جوری

پسر: من کمکت می کنم ، اونا می خوان تو رو بکشن .

غریب: آخه من که کاری نکردم ...

پسر : فعلا وقت این حرفا نیست ... این دفعه نباید دیر کنی .... زود باش

غریب: چی کار کنم ؟

پسر : دستت ُ بده به من .... زود باش

(پسر دست غریب را گرفته ، آرام او را از زیر میز بیرون می کشد )

پسر: خیلی خوب گوش کن ، وقتی رفتی بیرون ، یه تاکسی می بینی  که جلوی در پارک شده ، توش منتظر می مونی تا رانندش بیاد ... هر جا رفت برو .. باشه

غریب : اگه گیر بیفتم چی ...

پسر : نترس ، اونا انقدر وحشتناک نیستن که فکر می کنی ...

غریب : تو با من نمیای ؟ ....

پسر : نه ... خودت باید بری ، تنها ....

غریب: مرسی  ...

پسر : مواظب خودت باش ....( پسر آرام آرام صحنه را ترک می کند)

(غریب  جلوی صحنه می آید ، کمی به اطراف نگاه می کند ، بر می گردد ، پشت میز دو صندلی اضافه شده ، روی یکی از صندلی ها می نشیند )

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:18 توسط نوید ایزدیار |

( دختری که قبلا او را در صحنه دیده ایم کنار غریب می نشیند ، دختر مدام گردنش را می خاراند، لاک ناخن هایش آبی است )

غریب : شما  راننده ی این ماشینید ؟

دختر : اگه راننده بودم می شستم پیش تو ...

غریب : پس شما ام فرار کردید ....

دختر : فرار که نه ، ولی اوضاعم دست کمی از فرار نداره ....

غریب : اونا می خوان منو بکشن ....

دختر : کیا ؟

غریب : نمی دونم ، نمی شناسمشون ... از دست همشون فرار کردم ...

دختر : چی شد پس نکشتنت ...

غریب : در رفتم ، نذاشتم دستشون بهم برسه ...

دختر : ایول ... پس تو یه پا جیمز باندی ، ما خبر نداشتیم ..

غریب : الان وقت مسخره بازی نیست ...

دختر : آره بابا ... چه وقت ِ مسخره بازی ِ ... چی می زنی حالا

غریب : چی ؟

دختر : سنتی حال می کنی یا مدرن ...

غریب : منظورت ُ نمی فهمم ...

دختر :  مثل اینکه خیلی خرابی .. حتی یادت نیست چی می زنی

غریب : من خیلی چیزا یادم نیست ...

دختر: عوارضش ِ ... بهر حال هر حالی ، یه ضد حالی ام داره دیگه ...

غریب: تو داری از چی حرف می زنی

دختر : بی خیال ، آتیشت ُ می دی ... ( به او سیگار تعارف می کند )

غریب : نمی کشم .. آتیشم  ندارم

دختر: آتیشم دیگه احتکار داره ... گدا ..

غریب : چیزی که ندارم ُ از کجا بیارم بدم بهت

دختر: خیلی خوب بابا ، اصلا نخواستم ، تو چرا انقدر می جنبی

غریب: چرا راننده نمیاد

دختر: ناراحت نباش ، همه چی به موقعش (دختر ازکیفش فندکی بیرون می آورد)

غریب: تو که فندک داری ، واسه چی از من می خواستی

دختر : می خواستم امتحانت کنم .... چت ِ ناخن خشک ندیده بودم ...

غریب : قیافت خیلی آشناست ... من تو رو قبلا ندیدم

دختر : چه عجب ، تو ام بالاخره یه پایی دادی

غریب : انگار خیلی وقت می شناسمت

دختر : تو رو نمی دونم ، ولی من که هیچی از تو یادم نمیاد

غریب : لعنت به این حافظه ....

دختر : بیا یه قرص بهت بدم ، بخوری ، از دوره ی جنین بودنت ، تا همین حالات ُ یادت میاد

غریب : من از این چیزا نمی خورم ... چرا راننده ی این ماشین نمیاد ...

دختر : جیش داری ؟

غریب : به اندازه ی کافی اعصابم داغون هست ، تو داغون ترش نکن ....

دختر: هش َ بابا... دو دفعه باهات درست صحبت کردم ، پاچه نگیر ..(مکث)

غریب : سیگار داری ؟

دختر: چی شد ، افتادی به گوه خوردن

غریب : یه سیگار ازت خواستم

دختر : بیا بگیر بابا ...  ما مث شما بخیل نیستیم

(غریب پکی به سیگار می زند ، به سرفه می افتد )

دختر : اوه اوه ، تو با این ریه ی آکبندت ، واسه چی سیگار می کشی

غریب : چند سالی هست نکشیدم ...

دختر : جاش معلومه... ( دختر سیگار را از دست غریب در می آورد ) زن داری ؟

غریب : نه ....

دختر : پس هنوز ، ور دل بابا ننتی ...

غریب : نه .. تنهام ...

دختر : چه خوب ....  خونتون نون داری ؟

غریب: نون؟ ... تو نونوایی که زندگی نمی کنم ..

دختر: بی خیال ، مهم تنورشه ... تنهایی خسته نمی شی ؟

غریب : عادت کردم

دختر : یه همدم خوب می خوای ؟

غریب : تا وقتی این  لکنتی راه نیفته ، هیچی نمی خوام

دختر : اگه این ماشین راه بیفته ، واسه یه مهمون جدید جا داری ...

غریب :  تنهایی ...

دختر : تنها و غریب ..

غریب : مثل من ..  اگه تا صبح تو این لکنتی گیر نکردیم ، باشه ، قبول !

دختر : ( زیر لب) قبول کرد ... بیا بریم ...

( راننده که همان روزنامه فروش است ، شال را تا بینی اش بالا کشیده و سوار ماشین می شود )

غریب : قیافه ی این راننده ِ واسه تو آشنا نیست...

دختر: واسه تو ام که همه آشنا می زنن ...تو اصلا قیافش ُ می بینی

غریب: نه خوب .. ولی خیلی آشناست

( روزنامه فروش خارج می شود )

دختر : خونه ی قشنگیه ...

غریب : خیلی تنگ ِ

دختر: تو عادت داری رخت خوابت ُ جمع نکنی ...

غریب : تقریبا .. صبح که می رم سر کار حالش ُندارم ، عصرم که بر میگردم ، انقدر خسته ام که می افتم روش

دختر : منم خیلی دوست دارم ، به آدم حس پرواز کردن می ده ...

غریب : اسمت چیه

دختر : چه فرقی میکنه ...

غریب: اشکالی داره بدونم ...

دختر : تو شناسنامه نگار ،ولی همه چی صدام می کنن ... تو چی ؟

غریب : غریب ...

دختر : اسم هنریت ِ

غریب:  کدوم هنرمندی اسمش غریبه که من دومیش باشم ...

دختر: ناراحت نشیا ، یه ذره  عجیب غریبه ..

غریب: اسم بابا بزرگم بود ... وقتی مرد رسید به من ..

دختر : موهای اونم مثل تو بود ....

غریب : نه ... فقط من اینطوری ام ... همه ی خونوادمون خال داشتن ، به جز من  

دختر : اینایی که نوشتی شعر ِ..

غریب : اگه بشه گفت ...

دختر : مردی فریاد کشید ، همچون صدای رعد ، مردی خاموش بود ، مثل نسیم سرد ... رعد فریاد زد: از سرنوشت گریزی نیست ... نسیم خاموش ماند ، سرنوشت زبانش نداده بود !

غریب : خوبه ؟

دختر : یه جوریه ... زیاد نمیشه دربارش حرف زد ... ( صدای در )

غریب :  وای ، اومد ...

دختر: کی ِ ...

غریب : هیس ...  صاحب کارمه ...

دختر : اینجا چی کار می کنه ..

غریب : نمی دونم ... تو حرف نزن ، اگه بفهمه تو اینجایی روزگارمُ سیاه می کنه

( غریب به زیر میز پناه می برد )

دختر: اونجا رفتی واسه چی ؟

غریب : هیس ... گفتم حرف نزن ...

( صدای در زدن قطع می شود ، غریب بیرون می آید )

دختر: اون کی بود ؟

غریب : گفتم که صاحب کارمه ...

دختر: صاحب کارت اینجا چی کار می کنه ...

غریب : اینجا واسه اونه ... از وقتی پیشش کارمی کنم ، اینجا رو داده بهم ....

چند روزی ِ سرکار نرفتم .. هی میاد پایین در می زنه ...

دختر : به اون چه مربوطه ، دوست نداشتی ،نرفتی

غریب: کاش همه چی انقدر ساده بود ،اگه  تو رو اینجا می دید ، حتما از اینجا پرتم می کرد بیرون ...

دختر :  حالا چرا سر کار نرفتی ...

غریب : نمی دونم ... چند روز ِ هیچ چیم سر جاش نیست .. یه چیزایی می بینم ، که نمی دونم واقعی ِ یا غیر واقعی ... همه چی مثل کابوسه .... از همه بدتر ، تو این

وضعیت چند نفر افتادن دنبالم تا دخلم ُ بیارن ....

دختر: چرا ، مگه چی کار کردی ...

غریب: کاش می دونستم ...

دختر : حالا واسه چی رفتی اون زیر

غریب : اینجا جای امنی ِ .... یه ذره شبیه سلول هست ولی امن ِ

دختر : آدم ِ عجیبی هستی ... ِ اگه نونتم مثل خودت باشه عالی ِ...

غریب: این موقع شب توام هوس چه چیزایی می کنی

دختر : من می خوام بخوابم ، تو چی ؟

غریب : فعلا خوابم نمیاد ...

دختر : من عادت دارم موقع خواب آهنگ گوش کنم ، ضبط نداری

غریب : نه ...

دختر : باشه ، پس مجبورم تنها گوش کنم  ( واکمنی را از جیبش بیرون می آورد ، شروع به گوش دادن می کند ، آرام زیر لب) هنوز موفق نشدم ... صبر کن...

غریب : می شه منم گوش بدم ...

دختر : آره ، بیا ..

غریب : این آهنگ خیلی آشناست ..

دختر : حتما قبلنم شنیدی ، آهنگ خوبیه ...دوستش داری

غریب : آره ، خوبه

دختر : تا می تونی ازش استفاده کن ... هر چیز ُ که می بینی دوست داری ازش استفاده کن ... از آدمایی که استفاده کردن بلد نیستن بدم میاد... شوهر من اینطوری بود بلد نبود از چیزی که دوست داره استفاده کنه ، اون همیشه منو دوست داشت ، ولی بقال محلمون ، بیشتر از من استفاده می کرد ... آخرشم چون نتونست ، از ماشین

نو ِش که خیلی ام دوسش داشت  استفاده کنه، رفت تو شیکم یه ماشین دیگه و مرد

دختر : اون منو از دست داد ، مگه نه ...

غریب:  خوب آره ... تو ... خیلی ...

دختر : دوست داشتنی ام

غریب : دوست داشتنی و ....

دختر : خواستنی ....

غریب : خیلی ....

دختر : هوس نون تازه نکردی ...

غریب : ببین ، نونوایی ها الان بسته است ....

دختر : نونوایی شبانه روزی ام هست، تنورشونم همیشه  داغه ..

غریب : این وقت شب ؟ ...

دختر : اگه شاطرش حالیش باشه ، بلد باشه چه جوری تنور داغ کنه و نون بزنه تنگش

نون داغم پیدا میشه ... شاطر خوب سراغ داری

غریب: نه .... سراغ ندارم ....

دختر : یعنی چی ...

غریب : یعنی همین .... سرم درد می کنه ...

دختر : بهونه نیار ... چرا تا حالا درد نمی کرد....

غریب : نمی دونم ، یه دفعه گرفت ...

دختر : هر جور راحتی ، من که می خوابم ( کفش هایش را بیرون آورده و به صورت غریب می کوبد) این برق ها رو خاموش کن ، می خوام بخوابم ...

(نور می رود ، لحظه ای مکث ، صدای بوئیدن )

دختر: هی ... تو حالت خوبه ...

(نور می آید ، غریب کفش های دختر را بغل کرده ، بو می کشد )

دختر : چی کار داری می کنی

غریب : هیچی ... هیچی ... داشتم تمیزشون می کردم

دختر :  فکر می کردم ژیان باشی ، ولی نه پنچر

غریب: من فقط داشتم اینارو تمیز می کردم ....

دختر : بسه ... من دیگه نمی تونم ، بیا تو ...

غریب : تو با کی حرف  می زنی ؟ (صدای در )

دختر : الان می فهمی ...

غریب : هیس ... حرف نزن ... دوباره اومد ...

دختر : نترس ، با جفتمون کار داره

غریب : کجا داری می ری، وایسا دیوونه

( دختر در را باز می کند ، روزنامه فروش وارد می شود )  

روزنامه فروش : سلام آقا ... شما چرا بی کارید ...

دختر : اون احمق ِ ... مریض ِ .. عینهو دیوونه هاست ..

غریب: باید حدس می زدم ... دست جفتتون تو یه کاسست ، کثافتا ... اگه می خواید

منو بکشید ، واسه ی چی بازیم می دید

روزنامه فروش : کسی نمی خواد شما رو بکشه آقا ! ... من شما رو زندونی کردم ، تا آروم باشید .. اما خودتون نخواستید... حالا باید تا آخر راه ُ برید آقا !...

غریب : کدوم راه ... اصلا شما کی هستید ، چرا دست از سرم بر نمی دارید ...

روزنامه فروش : آروم باشید آقا !... شما حتی حاضر نشدید از لاک آبی این خانم تعریف کنید ...

غریب : من ازآبی بدم میاد

روزنامه فروش : شما از فرصتتون استفاده نکردید آقا !...

غریب : فکر می کردم تو ام با اون باشی... به هیچکس نمیشه اطمینان کرد....

من آماده ام منو بکشید

روزنامه فروش : یه بارگفتم ، شما قرار نیست کشته بشید آقا!... شما باید برید به آدرس ِ اون کارت

غریب : کدوم کارت ؟!

روزنامه فروش : باید تو یه جیبتون باشه آقا ! (غریب کارت را درآورده ، نگاهی به آن می اندازد ) شاید همه چی از اون کارت  شروع شده باشه آقا ! مبدا همه چیز !..

غریب: اگه نرم ...

روزنامه فروش : می رید آقا ! ... باید برید ..

( نور می رود ، می آید ، صدای ماشین ها در صحنه طنین انداز می شود)

صدای غریب: چشمامُ باز می کنم ، همه چی مثل قبل ِ ... خیابون شلوغ ، صدای ماشین ها ، آدمایی که انگار هزار ساله منو می شناسن ، چشمام طاغت باز موندن نداره، بدنم طاغت زنده موندن ... همه چی تکرار میشه ... همه چی ...

روزنامه فروش : امروز روزنامه ندارم آقا .. باید برم جایی

صدای غریب : خوبه .... حداقل یه چیز تکراری نیست

( پسر جوانی که قبلا دیده ایم ، همراه با دختری که بعدا او را در قالب خواهر

می بینیم از کنار غریب رد می شوند)

پسر : سلام

غریب: سلام...

پسر : کبریت دارین ....

غریب: نه ...

پسر : مطمئنید ....

غریب: تو این آدرس ُ می شناسی ؟

پسر : بهتر ِ نری ....

غریب : برای چی ...

پسر : اونجا خبر های خوبی نیست، اگه دوست داری آروم باشی برگرد..

غریب : کجا برگردم ...

پسر: اونجا که واقعیت وجود نداره ... هر چی بیشتر بری جلو بیشتر می فهمی ...

می فهمی ؟

غریب : کی اونجاست ؟

پسر : غریبه نیست ...

غریب : من تو رو می شناسم ...

پسر : همه ی آدما همدیگر ُ می شناسن .. فقط یادشون نیست ...

دختر: بیا دیگه ...

پسر: برگرد ... حقیقت چیز خوبی نیست

غریب : تو از من چی می دونی؟

پسر : زنده بودن را چه سود ... وقتی بهشت در شانه های توست....

غریب : وایسا .... من این شعرُ قبلن شنیدم 

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:16 توسط نوید ایزدیار |

( غریب به سمت جلوی صحنه می آید ، پسر و دختر خارج می شوند . پشت سر او کسی نیست ، جز دوستش مجید ، که مشغول صحبت کردن با تلفن است .غریب ناگهان متوجه صدایش می شود ، بلافاصله برمی گردد )

دوست : نمیشه آقا .. نمیشه .. شما یه خالتور ورداشتی آوردی اینجا ، می گی آهنگسازم ِ ..آخه ما که نمی تونیم استودیومونو بد نام کنیم .... اصلا خود شما خجالت نمی کشی ، این آهنگا رو بدی دست تهیه کننده ، به من چه ... مرتیکه اصلا می دونی من تو این استودیو با کیا کار کردم ... می دونی چه بزرگ هایی این تو کار ضبط کردن.... استاد احمد رضا شجریان!... چرا می خندی ... به استاد می خندی یابو ...

فکر کردی ما اسبیم هیچی حالیمون نیست... ببین تو برو تو عروسی بخون .. اسمش بده ، ولی پولش خوبه ... آره ... الو ... الو... گوه ! ببخشید ... بیا بگیر بشین ...عوضی ... کلاغ بهتر از این تحریر می زنه ... ادعای خوانندگیشم میشه ...

غریب: مجید تویی ....

دوست :  به ، حاجیمون تازه می خواد بره حج ،  مردک نیم ساعت ِ نشستی اینجا ، تازه ما رو شناختی ...

غریب: اینجا چی کار می کنی ...

دوست : به خدا اگه خودمم بدونم .... مملکت نیست که .... مرتیکه زنگ زده ، به من میگه هیچی حالیت نیست ... من هیچی حالیم نیست یالغوز ... این پیرهنت چه خوشگله .. تازه خریدی ؟

 غریب : نه ..

دوست : نگهش دار ، بهت میاد .... ( تلفن را بر می دارد )  الو ... نگار... حالا هر چی ... دو تا سگی وردار بیار ... یخم بریز..... منشی آدمم می خواد آدم ُ قورت بده

... می بینی چه روز گاریه .. چقدر عوض شدی

غریب : پیر شدم ....

دوست : پیرتم جیگر ِ

غریب : ولی تو اصلا عوض نشدی ... فقط انگاری گیج تر می زنی

دوست : دوره زمونه است دیگه .... راستی تو آوردی

غریب : چی رو

دوست : ای بابا .. شعرات ُ دیگه ...

غریب:  کدوم شعرا ...

دوست : بابا تو ام که گوزیدی بدتر ازما .. مگه پریروز که تو  خیابون همدیگرو دیدیم قرار نشد ، واسم شعر بیاری  ، یادت رفت

غریب: کی ؟ ....

دوست : البته اگه منم مثل تو با سیندرلاهای  خوشگل خوشگل می پریدم ، دیگه حافظه برام نمی موند که ...

غریب : تو داری از چی حرف می زنی ...

دوست : بابا همون دختر ِ ، که وقتی سوار تاکسی شدی ، کنارت نشست دیگه ، همون که لاک آبی زده بود ...  چه انگشت هایی ام  داشت...

غریب :  مگه هر کی کنار آدم بشینه ، باهاشه

دوست : خوب  نگاتون کردم ، اون گرمی که شما گرفته بودید ، خیلی باهال تراز این حرفا بود ، چه فرشته ای بود  

غریب : ببین ، این فرشته ای که تو داری ازش تعریف می کنی ُ من اصلا نمی شناسم

تو ام چت بودی .. نفهمیدی چی دیدی ...

دوست : شاید .. این روزا یه چیزایی می بینم که اصلا نیست .. فکر می کنم هست ، ولی تا میام بهش برسم ، نیست ...  هر چی ُ می بینم ، چند ساعت بهش فکر می کنم

تا ببینم واقعا هست یا نه .. .. بعضی موقع ها نشستم یه گوشه ، یهو می بینم دارم از بالا سر ، خودم ُ می بینم ....  نمی دونم ، همه چی عجیبه....الو .... نگار .... خیلی خوب بابا هرچی ... دو تا سگی بیار ، با یخ .... می بینی ، منشی آدمم ، سر آدم داد می کشه .... عجب روزگار غریبیه ...

غریب : اینجا واسه خودته ؟

دوست : آره ... یه سالی هست راه انداختمش ... قبلش لباس فروشی داشتم ....

اما دیدم کار بدون عشق حال نمی ده ، فروختم استودیوش کردم .... تو چی کار       می کنی ... هنوزم عشق  شعروکتابی

غریب : نه مثل اون موقع ، بعضی وقتها یه چیزایی می خونم ،  ولی تو انگار هنوز عشق آهنگی ....

دوست : اون آهنگ ِ رو یادته ، اون موقع ها همش تو گوشمون بود ....

غریب : یه چیزایی ... داریش...

دوست : پس چی ، بذار سر فرصت می ذارمش .... یادش بخیر ... می خوای  الان بذارمش ؟

غریب : نه ، بذار واسه بعد  

دوست : خدایی خیلی بهت میاد... کی خریدیش؟

غریب: یادم نیست ...

دوست : خوشگل ِ.... از اون اولم تو لباسات تر و تمیز تر از من بود ... اصلا آدم حسابی تر بودی... ولی یهو گند زدی ... سرت ُ مثل گاو انداختی رفتی ، از خونوادت خبر داری ؟ .... بابات ُ جدیدا دیدی ؟

غریب : نه ... خیلی وقته ندیدمشون

دوست : یادته شبای امتحان می اومدی بهم درس می دادی ... تو اون موقع ها درست

از همه بهتر بود... یه دفعه نشد من بیام خونتون ... همشم زیر سر ِ اون بابات بود...مرتیکه به من می گفت جیر جیرک ... ناراحت میشی اینجوری حرف             می زنم؟...

غریب: فرقی نمیکنه ...  تو خوب یادته ، ولی من انگار حافظم به کل پاک شده ...

دوست : یادته می رفتیم ته اون پارک ِ ، تو ضرب می گرفتی ، منم می زدم زیر آواز

یه دفعه بابات اومد سر وقتمون ... تو رو حسابی  زد ، اسم منم گذاشت جیر جیرک .... الو .... نگار کدوم گوری هستی ....

( صدای سه ضربه به در ، غریب از جا بلند میشود ، دوست به سمت در رفته ، و لیوان ها را از منشی می گیرد ، تصویر منشی مشخص نیست )

صدای دختر : سگیتون !

دوست : ا ِ ... از کجا فهمیدی من چی می خوام .... علم غیب داری نگار ؟

صدای دختر : اسم من مهشید ِ ، نه نگار ...( به شدت در را می بندد)

دوست : می بینی روزگار ُ ، منشی آدم می خواد آدم ُ قورت بده  بیا بزن ... شرمنده دیگه ، مزه درست و حسابی چیزی ندارم ، ولی عوضش یه چیزی دارم ، کنارش بزنی ، گیراییشُ هزار تا می بره بالا ....

( از کشویش سیگاری پیچیده شده بیرون می آورد )

باهاش بزنی خیلی می چسبه ..... خیلی خوشگله ....

غریب: چی؟

دوست : پیرهنت .... تازست ....

غریب : زحمت کشیدی ، ولی من نمی خورم ..

دوست : واسه چی نمی خوری ... اصل ِ اصل ِ... می دونی چقدر بالاش پول دادم

غریب: معده ام زیاد با این چیزا جور در نمیاد ...

دوست : پس بیا یه پک بزن

غریب : سیگاری نیستم ...

دوست : سیگار کدومه .. بیا  برو فضا....

غریب: کلا دودی نیستم ....

دوست : فکر می کردم آلوده ای ، خواستم امتحانت کنم ... تو از اون اولش بچه مثبت بودی.... بابات مرد بدی نبود ... تو یکی ُ خوب جمع می کرد... چند وقت ندیدیش

غریب: نمی دونم ، خیلی وقته ..

دوست : به علی خیلی مردی ... تو که انقدر بی معرفت نبودی ... چته ؟

غریب : نمی دونم ... بعضی وقت ها فکر می کنم هیچ گذشته ای نداشتم ، انگاری یه چادر سیاه افتاده رو همش

دوست : د ِ همین دیگه ... می گم بی معرفت شدی نگو نه .. اگه گذشته نداشتی ، پس من چی ام ... من دوست اون موقع هام دیگه ...

غریب : نمی دونم ، خیلی فراموش کار شدم

دوست :  بازم می گه .... همون یه چیز سیاه ُ ... چی گفتی ؟ .. آها همون پرده َ رو خودت کشیدی.... تو هر چی بخوای یادت میاد داداش .. فقط نمی دونم این ننه بابا ی ِ

بدبختت چی کار کردن با تو که یادت نمیادشون ..

غریب : ببین من نمی دونم چمه ... همش یه جوریم ... همش فکر می کنم یه کارایی ُ کردم ، ولی هر چی فکر می کنم می بینم کاری نکردم .... به خودم می گم شاید کردم و یادم نمیاد....  ببین ( دوری در اتاق می زند)

دوست : دنبال چی می گردی ..

غریب : کسی اینجا صدای ما رو نمی شنوه

دوست : مگه غیر من و تو کسی اینجا هست ؟... نترس امن ِ

غریب : دو سه روز ِ چند نفر مدام دنبالمن ... حتی یه بارم گرفتن انداختنم زندان ...

من اونا رو نمی شناسم ... ولی تا جایی که می دونم می خوان دخلم ُ بیارن ..

دوست : واسه چی آخه ؟

غریب: نمی دونم ، هیچی نمی گن ... مدام  دارن تعقیبم می کنن ، زندگیم شده عینهو کابوس ..

دوست : ببینم ، چیز میز می نویسی

غریب : بعضی موقع ها شعر، چطور؟

دوست : سیاسی ؟

غریب : نه بابا سیاسی چیه ؟... می دونی ... همش فکر کنم این آدما رو یه جا دیدم ، ولی کجا، نمی دونم ... می ترسم .... خیلی می ترسم

دوست : حالا چه شکلی هستن

غریب : معمولی ... خیلی معمولی

دوست : نمی دونم والا ..... یه سوال بپرسم راستش ُ می گی ...

غریب : بگو

دوست : تو واقعا چیزی نمی کشی ...

غریب : خدایا .. چرا هیشکی حرف آدم ُ جدی نمی گیره ...

دوست: چی می گی به خدا ... من می فهمم .. ببین من خودم می زنم ، همینطوری

می شم .. وقتی می رم خونه ، می بینم زیر کتری روشن .. سریع خاموشش می کنم ...

یه نگاهی میندازم به اطرافم ، می بینم همه چی مرتبه ... از تو اتاق خوابم صدا میاد...

آروم می رم طرفش ... همین که میخوام در ُ باز کنم ... یهو یکی می کوبه پشتم ،

بر می گردم ، می بینم یه زنست ...  کتم ُ می گیره و می گه خسته نباشید عزیزم....

( بلند بلند می خندد )

غریب: مسخره ... اون موقع هاشم حرف درست بلد نبودی بزنی ...

دوست : حالا چرا قاطی می کنی ... بگی بشین کارت دارم ( تلفن را بر می دارد)

غریب : جلوت ِ زنگ نزن ...

دوست : چی ؟

غریب :  سگی ...

دوست : کور که نیستم می بینم جلوم ِ .... الو ... نگار ... باشه بابا هر چی ... نیومد ِ هنوز ... نفرستیش تو ... اومد اول خبر بده ...

غریب : مهمون داری ، من برم ..

دوست : بشین بابا ... غریبه نیست.. کارت دارم تو رو

غریب : چی  ، بگو...

دوست : تو واقعا نمی خوری ...

غریب : نه ، همون تو رو گرفته  بسه ..

دوست : نه داداش ، ما بیدی نیستم که ...... چی بود بقیه اش ... ولش کن .. راستی گفتی خواب ، یه چیزی یادم اومد ... یه بار تو امتحانای ثلث آخر ، شیش تا آوردم ...

اون موقع ها زیاد تجدید می شدم ، ولی نه شیش تا ... همون روز ِ کارنامه ، تولدم بود

بابام که اومد خونه ، یه کادو دستش بود ، وقتی فهمید شیش تا آوردم ، گرفت حسابی

چپ و راستم کرد ... انقدر گریه کردم که خوابم برد...شبش خواب دیدم ، بالای میله  پرچم مدرسه ام ... زمین از اون بالا یه شکل دیگه بود .. پراز رنگ های اجق وجق

یه نفر اون پایین دستشُ باز کرده بود.. خوب نمیدیدمش ..  فقط دستاش معلوم بود که به دو طرف باز کرده بود ... پریدم تو بغلش ...  تا رسیدم بهش دستاش ُ بست

با سر رفتم تو زمین ، سرم ُ که کردم بالا .. قیافش ُ ندیدم ، فقط دستاش معلوم بود ، با یه کمبرند .. تا اومد بزنه ، از خواب پریدم ... بعد ِ ده سال ، شاشیدم تو جام ( مکث)

غریب: خب که چی ، چرا اینا رو به من می گی ...

دوست : هیچی ، یاد خدا بیامرز بابام افتادم ... خیلی زحمت ما رو کشید...

غریب: کارت همین بود؟

دوست : چند روز پیش بابات ُ دیدم ...

غریب: بابای من ؟

دوست : آره .. خیلی پیر شده بود ... هنوزم به من می گفت جیرجیرک .. دلش خیلی واست تنگ شده بود .. بهش قول دادم پیدات کنم ببرمت پیششون ... تا اینکه اون روز تو خیابون دیدمت ...

غریب : من خیلی وقته ندیدمشون ...

دوست : باهم می ریم ...

غریب : سرم خیلی شلوغه...

دوست : شاشیدم به اون معرفتی که تو داری ... حداقل آدرست ُ بده   اونا رو بیارم پیش تو ...

غریب : صاحب خونم نمی ذاره ، بفهمه کسی آوردم ، از خونه بیرونم میکنه ...

دوست : همش بهونه ... من که کارم ُ انجام دادم ، حالا تو هر گوهی دلت می خواد بخور ( تلفن را بر می دارد) الو نگار ... خبری نشد ... اومد نفرستیش تو ...

غریب : حرفت ُ که زدی ، من دیگه می رم ....

دوست : بشین تو ام هی برم برم راه انداختی ...تو گفتی تو چاپخونه ، کار می کنی ، آره؟

غریب : آره ، کاری داری ...

دوست : تو سیروس ُ یادته ؟

غریب : سیروس .... نه ... کیه ؟

دوست : یادت نیست  تاکسی باباش ُ می گرفت می رفتیم مسافر کشی ...

غریب : همکلاسیمون بود ...

دوست : نه بابا .. یه پنج شیش سالی از ما بزرگتر ... بچه محل بودیم با هم ...

غریب : آخه بچه محل تو رو از کجا بشناسم ..

دوست : بابا ... تو که هر دقیقه خونه ما بودی .... همون که همش می اومد از اتو زدناش واسمون تعریف می کرد ، یه بارم رفتیم خونشون

( صدای جیغ ) ( غریب از جا می پرد )

دوست : صدای چی بود ... ( در را باز می کند ) چی شده نگار ...

صدای دختر : سوسک بود ...

دوست : بمیری تو ... همچین جیغ می زنه  ، انگار گودزیلا دیده ... دوره زمونه رو

می بینی ، از سوسک حساب می بره ، از ما نمی بره .... می گفتی ؟

غریب : تو داشتی می گفتی ؟

دوست : من ؟.... چی می گفتم ؟  ... آهان پیرهنت

غریب : سیروس ...

دوست : آهان سیروس ... یادت اومد ؟

غریب : نه ....

دوست : شاید تو چاپخونتون دیده باشیش ...تو یه روزنامه مقاله  می نویسه ..

درباره ی جامعه مدرن  و آسیب شناسی نمی دونم چی چی ُ ... خلاصه دم کلفتی شده

مرتیکه هنوزم خانم باز ِ ... فقط با کلاس شده ..  ( تلفن زنگ می خورد)

الو... زنگ زد .... کی می رسه ... اوکی .....

غریب : من دیگه می رم .... هر چند یادم نمیاد .. ولی از طرف من بهش سلام برسون

دوست : آی .... این کمر درد ، پدر ما رو درآورد ... یادم اون موقع ها دستای قوی داشتی

غریب : خوب که چی ؟

دوست : یه حالی به این کمر من بدی ، یه عمر دعا گوتم ....

غریب: من دیرم شده ...

 دوست : جان من .. نه نیار دیگه ... می خوام این آهنگ ِ ام بذارم ، دوتایی باهاش

حال کنیم .... ( روی میز دراز می کشد ، واکمنی را بیرون آورده و روشن می کند)

چه خاطراتی داشتیم با این آهنگ ....  راستی غریب یه شعری گفتم ، واست می خونم نظرت ُ بگو... باز تو بیشتر حالیته ...

 تیکه تیکه ، قلبت از آسمون ... می چکه رو سر من .. این همه قلب مال کیه؟... مال من ِ .. مال من ... اینجاش ُ دختر ِ همخوانم می گه ... بیا پایین تر ....این چشمهای خوشگلت ، می زنه پوز آهو ... چه بویی داره تنت ، کدوم بو ، بگو کدوم بو ... این ُ گروه همخوان می گن ... بیا پایین تر... می خوام تو رو ببوسم .. اگه بشه عزیزم ..

تو مثل کوه می مونی ... من پیش تو چه ریزم .. بیا پایین تر ...

غریب : ازاین بیشتر

دوست : آره ... واسه چند نفری که خوندم ، بهم گفتن ، خیلی تحت تاثیر جنتی و قنبری عطایی ام  .. درسته ؟.... بیا پایین

غریب : پایین تر بستست ...

دوست : خوب بازش کن ...

غریب : (فریاد) کثافت ... من خیلی چیزا یادم نیست ، ولی این عادت کثیف تو رو هنوز یادمه ...

دوست : چی داری می گی ؟....

غریب: این همه وقت نگهم داشتی ، که برسی به اینجا ...

دوست : این حرفا چیه ، من تو رو نگه داشتم رفیقمون ُببینی  (صدای در)

غریب: کثافت لجن ....(صدای در)

دوست : بیا خودت ببینش ...( در را باز می کند ، روزنامه فروش وارد می شود )

چرا انقدر دیر کردی ... شناختیش ؟... غریب ِ ها...

( صدای جیغ ، دوست خارج می شود )

دوست : تو باز سوسک دیدی ؟

غریب : اینجا ام ولم نمی کنی ... اونم خریدیش؟

روزنامه فروش: کسی کسی رو نخریده آقا ... خودتون می خواستید ببیند از کجا شروع شد؟

غریب : مثل سایه افتادی دنبالم که چی ... اگه می خوای بکشیم ، بکش ... اگه

نه ، پس چرا راحتم نمی ذاری ...

روزنامه فروش : همه چی پله پله آقا... پدرتون  خیلی پیر شده ....

غریب: تو بابای منو از کجا می شناسی ؟....

روزنامه فروش: (درحال خروج) وقتی رفتید ، خوب چشماتون ُ باز کنید آقا ... حقیقت تو جزئیات زندگی ِ... این کاغذا برای شماست.. پیش من جا مونده بود !

غریب: اینا چیه ...

روزنامه فروش: شعراتو آقا !

( صدای جیغ با بسته شدن در تلفیق می شود ، غریب سرش را در دست گرفته ، روی زمین چمباتمه می زند ، پس از مدتی نور می رود )

صدای غریب : دیگه طاغتش ُ ندارم ... کارایی می کنم که دست خودم نیست ،حرفایی می زنم که تا حالا نزدم ، یه نیرویی راحتم نمی ذاره ، جرئت نگاه کردن به اطرافم ُ ندارم ... من چی رو باید ببینم ... چی رو باید بفهمم ... به هیچ کس نمیشه اطمینان کرد.... این کابوسا کی تموم میشه ..اصلا تموم شدنی هست ؟... کاش هیچوقت فرار نمی کردم ، تو یه سلول تاریک ، حداقل میشه به چیزی فکر نکرد....

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:11 توسط نوید ایزدیار |

( نور می آید ، پسر و دختری که قبلا دیده ایم ، همراه با مردی آشفته و مسن در صحنه هستند ، مرد با ضبط خرابی ور می رود ، خواهر روی میز چیزهایی را

می برد و پسر که نو جوانی ِغریب است ، روی صندلی نشسته به آلبومی که در دست دارد نگاه می کند )

خدایا .... اینجا چقدرشبیه خونم ِ .... نه ، انگاری واقعا خونم ِ... همه چی مثل قبل ِ

خواهرم .... بابام ..... خودم !...

غریب ( در نوجوانی) : این عکسا مال ِ قبل از ازدواجتونه

پدر : کدوم عکسا ؟

غریب: همین که توش مامان بغل کردید

پدر: هه .. قبل از ازدواج مگه می تونستم مامانتون ُ بغل کنم .. با این دایی های گردن

کلفتت مگه آدم جرئت می کرد

غریب: مگه نامزد نبودید

پدر: نامزد کدومه .. تا خواستیم بفهمیم کی بکیه .. کت شلوار دامادی تنمون بود

غریب: چرا قیافه ی مامان اینجوریه ...

پدر: اون موقع ها من سیبیلم بلند بود ، مادرت از سیبیل بلند خوشش نمی اومد ...

هر وقت می رفتم سمتش ، خودش ُ می کشید کنار،می گفت سیبیلات بوی خون می ده

غریب: بوی خون ؟

پدر: چه می دونم ، مامانت ِ دیگه ... از اون اول به هر چی بو ِ گیر می داد ، وقتی تو رو حامله بود ، پیش من نمی موند ، می گفت بوی تنت حالم ُ بهم می زنه ... فکر کنم واسه همین ام تو شیش ماهه در اومدی .. می خواستی ببینی این بابای پیزوریت کیه

که مادرت ازش فرار می کنه ...

خواهر : اون موقع هنوز پیزوری نبودی...

پدر : یه کلامم از ماشین عروس...

غریب : مامان راست می گه ، وقتی منو حامله بود ، شما می ترسوندیش؟

پدر: من ؟ من مامانتون ُ می ترسوندم

غریب: خودش می گه ....

پدر: ببین چه حرفایی می زنه زنیکه ...

غریب : می گه شما انقدر ترسوندیش موهای من اینجوری شدش..

پدر: دِ دروغ می گه .... کِی این حرفارو به تو زد ؟..

خواهر: چه فرقی می کنه ... مگه دروغ می گه ... تازه شانس آورده  الان حامله نیست ، وگرنه بچه اش سفید در می اومد

پدر: تو یکی حرف نزن ، مگه با تو بودم

خواهر : چی ِ .. حرصت می گه بهت گیر می دم ...

پدر : ببینش تخم ِ سگ ُ ... شیطونه می گه پاشم با کمر بند سیاهش کنما ..

غریب: هیچی نگو...

خواهر: کمربندت ُ نگه دار ، شلوارت از پات نیفته ...

پدر: نگاه کن دختر ِ چشم سفید ، چطوری با من حرف می زنه ... پاشو برو گمشو از جلو چشم

خواهر: کار دارم ، مگه نمی بینی

پدر : پاشو بینم .. هی کار دارم ، کاردارم ... اصلا این کارت چی هست تو ، از صبح فقط میشینی اینجا ، آشغال تیکه پاره می کنی

خواهر : تو درک نمی کنی ، دوستام همینارو ده تا ده تا می خرن ازم ...

پدر: همون تودرک می کنی بسه ... پاشو برو یه نوار بیار ...

خواهر: گفتم که ، کار دارم

پدر: شیطونه می گه ..

غریب: بذار من میارم .... (غریب از صحنه خارج می شود )

پدر:  حالش خوبه ...

خواهر: سرش گرمه ..

پدر: هنوز نرسیده ...

خواهر:  حواسش به وقت نیست

پدر: از بچگی عادت داشت ، ساعت رو دستش بند نمیشد...

خواهر: بند دوستاش ِ ، به همه چی اعتماد می کنه ...

پدر: خدا کنه دیر نرسه ..

خواهر: دیر و زودش فرقی نداره، کاش هیچوقت نرسه ...

پدر: نباید بدونه...

خواهر: اون  تا نرسه به آخرش هیچی نمی فهمه

(غریب می آید ، نوار را به پدر می دهد)

پدر: خواهر من قد تو بود ،بچه تر و خشک می کرد ، حالا تو ...

خواهر: اگه دوباره می خوای حرف خواهرت و ازدواج و این چرت و پرتا رو بکشی وسط ، من پاشم برم ...

پدر: خوب پاشو برو ... اون موقع که می گم برو ، نمیری ، حالا تهدید می کنی ..

خواهر: من تا ده سال ِ دیگه ام ازدواج نمی کنم ، پس خیال ِ ازدواج من ُ از سرت بیرون کن ...

پدر: مگه دست تو ِ ، به زور می شونمت سر سفره عقد ..

خواهر:  گذشت اون زمون که دخترا رو زنده بگور می کردن

پدر: دخترای الان در به در دنبال خواستگارن ، تو خواستگار به اون خوبی داری ، نازمی کنی ..

خواهر: بذار خیالت ُ راحت کنم ، من نه از خواهرت خوشم میاد ، نه از بچه هاش

پدر: این حرفای تو نیست ، حرفای اون ننه ی ... استغفرالله ...

( نوار داخل ضبط می گذارد )

خواهر: نواراز کجا آوردی .... دست زدی به نوارای من...

غریب: نه به خدا ... از مامان گرفتم ...

پدر:  از کی تا حالا مامانت نوار گوش کن شده ...

غریب: نمی دونم ...

پدر: بالاخره درست شد، تخم سگ ... غریب بابا .. برو سر کوچه ، یه بسته فروردین بگیر

غریب: الان؟

پدر: نه پس، فردا

غریب: ساعت ده و نیم  شب ِ

پدر: چرا بهونه میاری ، ده ونیم مگه دیر ِ؟

خواهر: نه ، سر شب ِ

پدر: تو دخالت نکن ...

خواهر: بذار اون که گوشه ی لبت ِ تموم شد، بعد له له سیگار بزن ...

پدر: به تو چه مربوطه دریده ....

غریب: دعوانکنید ، می رم ...

خواهر: بشین ... این دفعه بوش کنی ، بوی سیگار بده ، من می دونم و تو ...

پدر: غلط کردی  ... من حواسم به این نباشه ، کی حواسش هست

خواهر : تو که انقدر حساسی ، نفرستش بره سیگار بگیره .. هنوز جای اون سیگار ِ که رو دستش زدی مونده

پدر: خوب کردم ، حقش بود ... بچه ای که سیگار بکشه رو باید همینجوری کرد ،     ( به غریب )الان بری ، برگردی ، بوت می کنم

خواهر : غریب هیچ جا نمی ره ...

پدر: پاشو ...

خواهر: بتمرگ سر جات

پدر: من باباتم می گم پاشو ...

خواهر : تو فقط اسمت باباست .. بگیر بشین ...

پدر: به علی با این دیوار یکیت می کنما ...

غریب: بسه دیگه ( کمی سکوت ، تلفن زنگ می خورد)

غریب: الو .... سلام

پدر: کی ِ ؟

غریب: خوبی .. چه خبر ..

پدر: کی ِ زنگ زده ...

غریب: نه بیدار بودم ....

پدر: با تو ام می گم کی ِ؟

غریب: دوستم ِبابا ... مجید ...

پدر: اِ مجید ِ .. بگو جیرجیرک هنوز می خونی ... توله سگ با این صداش همیشه ام حمیرا می خوند.. بعد بهش می گم جیرجیرک بهش بر می خوره ....

غریب: بابا مجید میگه فردا می تونه بیاد خونمون ...

پدر: بهش بگو طویلمون تکمیله ، جای یه گاو ِ دیگه رو نداریم ...

غریب: خودت شنیدی ؟

پدر: پسری ِ پر رو فکر کرده اینجا هتل ِ .. هر دقیقه می خواد پاشه بیاد اینجا

غریب : خداحافظ

پدر: چی گفتی بهش ..

غریب: همه رو خودش شنید ..

پدر: می خوای درس بخونی پاشو برو تو پارک .. مگه اینجا مکتب خونست

غریب: امشب مهمون داشتن ، وگرنه اون خودش می دونه شما هیچوقت نمی ذاری

بیاد اینجا ...

پدر: حالا خوب ِ می دونه هر دقیقه می خواد پاشه بیاد اینجا...

غریب:همیشه من می رم خونشون ، پس منم پر رو ام

پدر: تو فرق داری ، تو خواهرت خونست ، غیرتت قبول می کنه ، رفیقت ُ ورداری بیاری خونه

خواهر: کافر همه را به کیش خود پندارد ...

پدر: باز تو زر زدی

خواهر: تو خودت هیزی ، فکر می کنی همه مثل خودتن

پدر: من هیزم ؟... تو فکر میکنی ،اون موقع که رفیقام ده روز، ده روز می رفتن

مسافرت ، خواهر مادرشون دست کی بود ... من !

خواهر:  پس اون موقع که ترانزیت داشتی ، عمه ی من تو کافه ها می لولید  ...

پدر: اون موقع که من ترانزیت داشتم ، تو تا زانوی ِ منم نمی رسید ی ، پس زر نزن

خواهر:  حتما لازم نیست آدم ببینه که ... تو همین الانشم هیزی ...

پدر: دیگه خونت حلال شد.... تیکه تیکت می کنم

( کمربندش را بیرون می کشد ، غریب دوئیده او را می گیرد )

خواهر: بیا جلو ببینم چی کار می خوای کنی ...

پدر: خفه شو کثافت ..

خواهر: چیه غیرتت تو کمربندت ِ....

غریب : تو رو خدا بابا ، ولش کن ...

پدر: برو اونور ببینم چی می گه تخم سگ ...

خواهر: دستت به من بخوره ، دیگه واست نمی گیرم ...( پدر آرام می شود )

خودت می دونی ، الکل و عرق چند روز ِ می کشتت ، کاری نکنه چند روز ِ بکشمت ... جای اینکه به دوستای این گیر بدی ، یه نگاه به ساعتت بنداز ، ببین چند ِ ...

خودت ِ گول می زنی که چی ..... ده ونیم خیلی دیر ِ ِ .... مامان هنوز نیومده خونه .... می دونی چرا ... چون ماها بابا نداریم ... بابامون تنه لش ِ ..... یه بار ِ دیگه ام بخوای شاخ و شونه بکشی ، کاری می کنم که مجبور شی  دوباره بیفتی به الکل ... فهمیدی یا نه ؟...  (مکث)

پدر: (گوشه ای خزیده) اون موقع که من مامانتون ُ گرفتم ، 18 سالم بود .. بابام خیلی زود مرد ، هم سن شماها بودم که شروع کردم به جون کندن ... همه ی خرج عروسیمُ

خودم دادم ... عروسی گرفتم که همون داییات که همیشه سنگشونُ به سینه می زنی ،

انگشت به دهن  موندن ...

هیشکی پشتم نبود ..... مامانت سر سفره ی عقد ، قبل اینکه بله بگه ، اومد در گوشم گفت ... می دونی از چی خوشحالم ... این که از این به بعد پشتم به کوه ِ....

حالا تو یه ذره بچه به من می گی ..... چون نمی تونم کار کنم .... همین مامانت و دائیات نشستم پام که ترانزیتم ُ بفروشم .... صد دفعه گفتم من به درد کار دولتی

نمی خورم ...  به خاطر مامانت هیچی نگفتم ... چی شد ... چندسال بعدش مثل پشکل انداختنم بیرون ....  حالا مامانت ، وقتی من نیستم ، می شینه شماها رو پر می کنه ...

شماها ام فکر می کنید ، من چه دیوی ام .......مامانت خیلی نامرد ِ ....اون دیگه منو دوست نداره .... (گریه میکند )

( خارج می شود ، غریب کنار میز پیش خواهر می نشیند )

غریب: چرا اینجوری باهاش حرف زدی ...

خواهر : حقش ِ ... سیب زمینی بیشتر از این رگ داره ...

غریب: به تو چه مربوطه آخه ...

خواهر: اگه من مرد بودم ، بهتون یاد می دادم ، مرد بودن یعنی چی ....

غریب: آخه مگه تو وکیل وصی مامانی

خواهر: تو خودت نگرانش نیستی ، ساعت  یازده ِ هنوز نیومده ...

غریب: خوب حتما کار داره ....

خواهر: تا این وقت شب

غریب: فکر کنم بابا رفت دنبالش ...

خواهر: ساده ای توام ... اون ککشم نمی گزه .. مطمئنم رفته سیگار بگیره ...

غریب: احترام بابا رو گه نمی داری ...

خواهر: برو بابا ... این احترام داره ، من نگه دارم ... تو ام پاشو برو حوصلتُ ندارم

غریب: باشه می رم... به دوستت گفتی ؟

خواهر: چی رو به کی ؟

غریب: نگار دیگه ...

خواهر: یه دفعه گفتم بی خیالش شو...

غریب: واسه چی آخه ...

خواهر: اون به درد تو نمی خوره ...

غریب: ولی من ، خیلی دوسش دارم ....

خواهر: اصلا تو می دونی دوست داشتن یعنی چی ..

غریب: نه فقط تو می دونی !

خواهر: آره ،من می دونم ... فقط اینو بدون که قلب آدم اینجاش نیست

غریب : یعنی چی ؟

خواهر: یعنی هیچوقت خودتُ واسه کسی اذیت نکن ... هر چی ُ می بینی و دوسش داری ازش استفاده کن ... من به نگار چیزی نمی گم ، چون اون آدم زرنگی ِ

تو ام پخمه ای ... اگه با اون باشی ، اون ازت استفاده می کنه ...

غریب: من واقعا نمی فهمم ، این حرفا یعنی چی ...

خواهر: چند وقت ِ پیش من با یه پسر ِ بودم ،تاکسی داشت ... واسم شده بود ، سرویس مدرسه ... خیلی دوسم داشت ... امکان نداشت ، چیزی بخوام و واسم نخر ِ، جایی بخوام برم و منو نبر ِ ، تا اینکه یه روز مثل اینکه یه تکونی خوردوقلبش از جای اصلی خارج شد ، بهم گفت ننه باباش رفتن شهرستان ، منم گفتم باشه بریم حرف بزنیم

برق ِ چشماش از کریستالم بیشتر شده بود ... بهش گفتم یه ساعت دیگه میام ، یه ساعت دیگه دایی رو فرستادم سر وقتش .. اونم انقدر پسر ِ رو زد که پسر ِ به عرعر افتاده بود .... می بینی من ازش استفاده کردم ، ولی اون نتونست

غریب: تو آدم تمیزی نیستی .... یه جوری حرف می زنی که آدم به زمین و زمان شک می کنه ...

خواهر: درستشم همینه ...

غریب: لاکت ُ تازه خریدی ...

خواهر: مامان واسم خریده ... خوشگل ِ

غریب: آره .... می ذاری شعر ِ جدیدم ُ واست بخونم ...

خواهر: وای .... الان حوصلش ُ ندارم ...

غریب: تو رو خدا ، زیاد نیست ... رنگ آبی دیدم ، یاد ِ اون افتادم

خواهر: اگه کمه بخون ، اگه نه ولش کن ...

غریب: قربونت برم ....

خواهر: لوس نکن خودت ُ !

(چند لحظه بعد غریب در بزرگسالی ، کاغذ به دست وارد می شود ، بهت زده ،

کنار خواهر می نشیند ، روزنامه فروش وارد شده ، جای پدر می نشیند ، وبا ضبط صوت ور می رود )

خواهر: چیه ، آدم ندیدی ؟... بخون دیگه ...

غریب: دلم واست تنگ شده بود ...

خواهر: چیه باز التماس دعا داری ... من که گفتم ، به نگار هیچی نمی گم ...

غریب: فکرنمی کردم دیگه ببینمت ...

خواهر: ببینم نکنه رفتی از زهر ماریای بابا خوردی .. ها کن ...

غریب: خیلی خواستم بیام پیشت ... ولی نشد....

خواهر: کلک .. سراغ من یا نگار .... ( غریب گریه می کند)

باز تو شروع کردی عین دخترا گریه کنی ... مگه بهت نگفتم دیگه ی جلوی من گریه

نکن .. مرد باش ... تو ننگ این خونواده ای ... حقا که اسم اون بابابزرگ پدر سوختمون برازندت ِ ... بسه دیگه ... هی نشستی جلوی من آبغوره می گیری ... مگه نمی خواستی برام شعرت ُ بخونی ....

ببینم اینو ...... اگر خداوند چشم ها و گیسوانت را می دید ، دریا را مشکی می کشید ، خورشید را آبی .... ا َه .. ا َه .. ا َه ... خاک تو سرت ... می گم چته، عاشق شدی ...

باشه بابا ... فردا می رم بهش می گم .... این چیه ...  سر را که شانه ات می گذارم ..

جهان خاکی رت فراموش می کنم و می میرم .... زنده بودن را چه سود ، وقتی بهشت در شانه های توست ...  تو به اون شونه های افتاده می گی بهشت ... داد بیداد...

غریب: مامان کجاست ...

خواهر: سر کار ...( صدای سه ضربه به در ) بیا اومد....

( خواهر خارج می شود)

غریب: دیگه خسته شدم ...

روزنامه فروش: همه خسته میشن آقا !

غریب: دیگه طاغت شو ندارم ...

روزنامه فروش: خودتون خواستید از زندان فرار کنید آقا!... حالا ام که فرار کردید

باید تا آخرش ُ ببینید آقا ... چند تا خیابون بالاتر ، یه رستوران هست آقا .. اونجا یه نفر منتظرتونه ...

غریب: من دیگه هیچ جا نمیرم...

روزنامه فروش: میل خودتون ِ آقا ... هیچی بدتر از ندونستن نیست ...

( از اتاق خارج می شود ، نور می رود )

غریب: اضطرابم داره تبدیل به یاس میشه .. من دارم چیزایی رو می بینم که خیلی وقت بود ندیده بودم ... چیزی که منو می ترسونه ، اتفاقی ِ که داره تو مغزم می افته..

من دارم به یاد میارم ... دوست دارم برم تویه سلول سیاه .. جایی که هیچی توش نباشه..  یه خلاء کامل .. شاید اونجا بشه به چیزی فکر نکرد ... شاید بشه ..همه چیزُ پاک کرد ...

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:9 توسط نوید ایزدیار |

( نور می آید ، میزناهار خوری ، غریب کوچک و بزرگ روبروی هم نشسته اند

مادر در میان آنها ،پشت به تماشگران نشسته است ، مادر هرچند ثانیه به بار گردنش را می خاراند )

مادر: عارت میاد جلو روم بشینی

غریب ( ب) اونجا صندلی نداره ...

مادر: بهونه که کنتور نمیندازه ... خیلی ضعیف شدی ... مگه آبجیت بهت نمی رسه..

غریب: (ب) اون کار داره ... خیلی کار داره ...

مادر: غلط کرده ... وقتی من نیستم اون مامانت ِ

غریب (ک) سرم درد می کنه ...

مادر: چرا تو آفتاب وایسادی .. بذار به قرص بهت بدم

غریب: (ک) قرص نمی خوام ... سرم خیلی وقتِ درد می کنه ...

مادر: نکنه چشمات ضعیف شده ....

غریب : ( ب) نه چشمام خوب کار می کنه

مادر: انقدر کار و گرفتاری دارم که نمی تونم بهتون برسم ...

غریب : (ب) آبجی با بابا دعوا می کنه ...

مادر: تو چی کار می کنی ... حتما وا میسی نگاشون می کنی ...

غریب (ک)توقع داری بزنم تو گوش بابا .... اونم حق داره ..

مادر: نکنه تو طرفدار اونی ... آره ..

غریب : (ب) اون تو رو دوست داره ..

مادر: اون شیشه ی زهر ماریشُ بیشتر از من دوست داره ..

غریب ( ک) تو مگه اون ُ دوست داری ، که توقع داری دوست داشته باشه ..

مادر: همین که صب تا شب دارم کار می کنم پس چی ِ .. اگه دوسش نداشتم ، این کارا رو می کردم ...

غریب : (ک) تو خودت ُ بیشتر از همه چی دوست داری

مادر: کی ِ که خودش ُ بیشتر از بقیه دوست نداشته باشه ...

غریب : (ک) بابا واسه تو خیلی زحمت کشیده ...

مادر: آره کشیده .. منم جوونیام ُ واسش دادم ...

غریب (ک) : شما که هنوزم جوونی ... حداقل دلت جوونه ..

مادر: چرا اینجوری حرف می زنی ..

غریب: لاکت ُتازه خریدی ...

مادر: آره خوشگله ؟

غریب: (ک) من از رنگ آبی بدم میاد

غریب: (ب) من از رنگ آبی بدم میاد

مادر: از تعریفت ممنون ...

غریب: (ک) خودت اینو خریدی ...

مادر: آره ...

غریب: (ک) مطمئنی ....

مادر: تو ام عین باباتی .. به همه چی شک داری ....

غریب(ک) به هیچی نمیشه اطمینان کرد ...

مادر: این حرفا رو دیگه نزن ... حالا یه دونه از اون شعرای خوشگلت واسم

می خونی ...

غریب : (ب) تو خونه جا گذاشتم ...

مادر: بخون دیگه ، ناز نکن ...

غریب (ک ) دیگه حوصله هیچ کار ندارم ... هیچ کار

مادر :  چرا چی شده ....

غریب: (ک) دلم نمی خواست بیام ، آبجی زورم کرد

مادر: می دونی چند وقته باهم ناهار نخوردیم

غریب: (ک) من دستپخت آبجیُ دوست دارم ... خودشم همینطور... تو یه کاری کردی اون سر بابا داد بزنه ...

مادر: نمی خوام درباره ی بابات حرف بزنم ...

غریب: (ک)سرم درد می کنه ...

مادر: می خوای بهت قرص بدم...

غریب: (ک) انگار یه چیزی مث پتک می خوره تو سرم ... دوست دارم برم یه جا که سر و صدا نباشه ... آدمای اطرافم حالم ُ بهم می زنن ...

مادر: می خوای یه چند روزی بری شمال ، پیش خاله اینا ...

غریب:(ک) هیچ جا آرامش نیست ...

(پیشخدمت می آید ،همان روزنامه فروش است ، غریب بزرگسال از جا بلند میشود )

پیشخدمت : چی میل دارین خانم ؟

غریب: (ب) تو اینجاچی کار می کنی ؟...

مادر: دو تا از همون همیشگی ... با نوشابه وسالاد ....

پیشخدمت : بنشینید آقا ... الان آماده میشه ...

غریب: این بازی تا کی ادامه داره ...

( پیشخدمت لبخندی زده خارج می شود )

غریب : (ک) این جاجای ِ گرونی ، نه ...

مادر: آره ... میترسی ، کم بیاریم ، مجبور شی ظرف بشوری ...

غریب: (ک) اینجا زیاد میای ، آره ؟

مادر: زیاد که نه ... بعضی موقع ها ...

غریب: (ک) ولی انگار با آدم های اینجا خیلی آشنایی ...

مادر : خوب آره ، هم من قیافه ی اونا رو یادم ِ ،هم اونا منُ

غریب: واسه همین شبا دیر میای خونه ...

مادر: این همه حرف زدی که به اینجا برسی ... تو که انقدر نامرد نبودی ...

غریب: (ک) کی مرد ِ که من باشم ...

مادر: تا حالااز خودت پرسیدی ، این لباس هایی که هر روز باهاش نونوار می کنی از کجا میاد ....

غریب : (ک) یا پول مدرسه و کوفت وزهرمار .. آره می دونم ، همه رو می دونم

غریب : (ب) با مامان درست صحبت کن !

مادر: اگه می دونستی که انقدر کنایه نمی زدی ....

غریب: خودتم می دونی چه مرگمه ...

مادر:  خوب چه مرگته .. من از کجا بدونم

غریب : من احمق نیستم ..

مادر: من کی گفتم تو احمقی ...

غریب: من کورم نیستم ، چشم دارم ، می بینم ، حس می کنم ، می فهمم ...

غریب: (ب) بسه دیگه ، صدات ُُ بیار پایین ...

مادر: تو چرا انقدر عصبی هستی ....

غریب (ک ) (فریاد می زند ) : واسه اینکه داغونم ...

غریب (ب) (همزمان ) سر ِ مامان داد نزن !...

غریب (ک) تو از هیچی خبر نداری ...

غریب (ک) تو نباید باهاش اینجوری حرف بزنی

غریب ( ب) تو هیچی نمی دونی ... همه چی رو یادت رفته ...تو اینو نمی شناسیش..

مادر: عیب نداره ، تو ام داد بزن ... باباتم زیاد سرم داد می زد ... اصلا هر کی تو زندگی من بود ِ فقط بلد بود ِ داد بزنه ... پس من چی ، من کی داد بزنم ... دیگه باید چی کار کنم واسه شماها ... دلم می خواست برم دانشگاه،درس بخونم ، پرستار شم ..

ولی دائیات داد زن و گفتن باید شوهر کنم ... وقتی اومدم خونه بابات ، روز اول به خودم رسیدم که وقتی منو می بینه ازم خوشش بیاد ، ولی اون داد زد گفت ،دیگه از این ان و گوها نمال به خودت ... شماها فقط خودتون ُ می بینید .. تو ، بابات ، خواهرت ، مگه آدم چقدر ظرفیت داره .... (آرام گریه می کند)

غریب (ک) مامان من دوست داشتم

غریب (ب) مامان من دوست دارم

غریب (ک) ولی خودت نخواستی ... نمی خواستم چیزی بگم ، خودت خواستی بیام اینجا ... من می رم ...

مادر: وایسا ناهار بخور...

غریب: گرسنم نیست .

مادر: این یه روز ُ عذابم نده ...

غریب: دیگه هیچوقت عذابتون نمی دم ...

مادر: پس نرو ...

غریب: باید برم ...

مادر: حداقل وایسا اینو بگیر ...

( بسته ای کادو پیچ را به او می دهد )

غریب (ک) این چیه

مادر: یه هدیه از طرف یه مامان خوب ، به یه پسر گل...

غریب (ک) کاش بچه بودم و می تونستم خر شم ...

مادر: بازش کن ... ( واکمن کوچکی است که در صحنه های قبل هم دیده ایم )

از هموناست که می گفتی دوستت داره ..

غریب: (ک) من دیگه دوستی ندارم

مادر: دعوات شده

غریب (ک )دیگه نمخوام ادامه بدم. از حرف زدنم بدم میاد... باید برم یه جا که

هیچکس نباشه ...

مادر: میخوای بریم خونه ...

غریب:(ک) نه..باید تنها باشم ... یه سوالی بپرسم ، جوابم ُ می دی

مادر: اگه جوابش ُ بدونم آره 

غریب: (ک) آدم چه جوری می تونه فراموش کنه ؟...

غریب (ب) نمیشه چیزی رو فراموش کرد

مادر: چیزی شده ؟

غریب : (ک) من خسته ام ، باید بخوابم ، قول بدید دنبالم نگردید

مادر: کجا می خوای بری ...

غریب(ک) یه جا که بشه فراموش کرد

(خارج می شود )

مادر: بچه ی بیچارم ..... (غریب بغض کرده ، مادر سرش را روی میز گذاشته و گریه می کند )

( پیشخدمت وارد می شود  )

پیشخدمت : صورت حسابتون آقا !

غریب : این چیه ...

پیشخدمت : یه آدرس ِ ... هر چی زودتر برید .. هرچند حتما دیر می کنید

غریب: کی تموم میشه ...

پیشخدمت : پایان هرچیز ، آغاز یه چیز دیگه است آقا ! ...

غریب: آدم چطوری می تونه  یه چیزُ فراموش کنه..

پیشخدمت : هیچ چیزرو نمیشه فراموش کرد آقا !

غریب: من دیگه طاغت دیدن ندارم....

پیشخدمت : خانه ی اصلی ، خانه آخر ِ آقا !... ( نور می رود )

همه چیز واقعی شده ، آدمای واقعی ، جاهای واقعی ، اتفاقای واقعی... شاید قبلنم    

واقعی بود ، فقط من یادم نمی اومد .. چقدر سخته ، وقتی بفهمی ، کابوسی که

می دیدی کابوس نبوده وبیدار شدنی در کار نیست .. چقدر سخته ، وقتی کابوسات واقعیت باشه ... واقعیت کابوس ، کابوس واقعیت ! .. دیگه از چیزی نمی ترسم

واسه هر اتفاقی آماده ام .. شک ندارم ، که قبلا همه چیز ُ تجربه کردم ... خیلی وقت ِ

نه صدای در میاد ،نه صدای جیغ ...

دلم می خواد بخوابم و خواب ببینم که خوابم ، آرامش .... بعضی وقت ها فکر می کنم

همه ی آدما و روز شب ،شب و روز خودشون ُ به آب و آتیش می زنن که به همین

یک کلمه برسن ، آرامش !

کاش می تونستم بخوابم ، کاش می تونستم بیدار شم ، کاش می تونستم یه گوشه بشینم و به همه چی بخندم .. ولی یه حسی مجبورم میکنه که ببینم ، باید ببینم !

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:7 توسط نوید ایزدیار |

( نور می آید ، مجید دوست غریب ، که بچه سال تر به نظر می رسد، پشت میز نشسته با واکمن اش ور میرود غریب نوجوان وارد می شود )

مجید : علیک سلام ، کجایی تو پس ..

غریب : سلام چطوری ، اومده ...

مجید : آره بابا ، بشین

غریب: سیروس کجاست ؟

مجید : توقع داری کجا باشه ، توئه دیگه ...

غریب : طرف باحال هست ..

مجید : نمی دونم ... ندیدمش .. از وقتی اومدم ، تو اتاق بود ... این کاغذا چی ِ دستت

غریب : شعرام ِ .. سیروس گفت بیاری ، طرف شعر دوست داره ، بیاری بیشتر باهات حال می کنه ...

مجید : دیوونه ای تو مگه ... سیروس اسکولت کرده بابا ...

غریب: راست می گی ...

مجید : پس چی ... این موقع ها کی شعر می خونه

غریب : دستشویی دارم ....

مجید : خاک تو سرت ، بازم موقع شکار ، آره ...

غریب: دیر شده بود ، خونه نتونستم برم ...

مجید : خوب پاشو برو الان سیروس میاد بیرونا

غریب: ولش کن ... طرف چه جوریه ، جوونه

مجید :  جوون که نه ، ولی هنوز خراب نشده

غریب: مگه تو دیدیش

مجید : سیروس می گه ..  تو چرا انقدردیر کردی...

غریب: داشتم شعرم ُ پاکنویس می کردم ...

مجید ( می خندد ) دیوونه ...

غریب: برو خودت ُ مسخره کن ! می رم تو پوز ِ تو رم می زنم ...

مجید : شاید من اصلا نرم ...

غریب : واسه چی ؟

مجید : طرف شوهر داره، مثل اینکه دوتا بچه ام داره اندازه ما .. ضایعست دیگه

غریب: خودش که راضی ِ ، بسه دیگه ...

مجید : در ِ حجله باز ِ ، حیای ِ گربه کدوم گوریه

غریب : خواهرم حرف خوبی می زنه ، باید یادبگیری استفاده کنی !

مجید : یعنی چی ؟

غریب: طولانی ِ بی خیال !.... سیروس طرف ُ از کجا آورده ؟

مجید: یه سری که داشته با تاکسی باباش مسافر کشی میکرده ،طرف ُ سوار می کنه

بعدشم مخش ُ می زنه ..

غریب: دمش گرم ...

( مجید واکمنی که در صحنه های قبل دیده ایم را بیرون آورده ، و گوشی هایش را در گوش می گذارد )

غریب: تو ام وقت گیر آوردیا

مجید : گوش نمی دی ...

غریب : چی هست ...

مجید : آهنگ همیشگی ....

غریب:( گوشی را در گوش می گذارد) چیز ِ ماهی ... باید یه دونه بگیرم ...

( سیروس بیرون می آید ،همان روزنامه فروش است که در تمام صحنه های قبل       دیده ایم )

سیروس : وای ... پکیدم ..... همه چی مرتبه ...

غریب: تموم شد ...

سیروس : فعلا آره ... کجایی تو مردک ...

غریب: برم تو ....

سیروس : وایسا بابا ، مگه شاش داری ... (تلفنش زنگ می خورد)

الو.... سلام آقا ... حال ِ شما چطوره ... نه آقا  ، خسته بودم اومدم یه استراحتی بکنم..

باشه آقا .. یه ساعت دیگه .... چشم آقا ... قربون شما .... خداحافظ آقا!... مرتیکه خر !

غریب: چی شد

سیروس : بابام بود .. گفت تا یه ساعت دیگه میاد خونه ... آماده ای

غریب: آره ..

سیروس :  وقتی اومد نمی دونست کسی غیر از من قرار ِ بیاد .. وقتی بهش گفتم

می خواست فرار کنه ، دوساعت طول کشید ، آرومش کردم ... نری تو وحشی بازی

دربیاریا

غریب: نترس

مجید: مگه اینکاره نیست

سیروس: نه بابا بیچاره .. تا قبل از اینکه بیاد اینجا ،  فکر می کرد عاشقشم ...

مجید: نمی دونست چه لجنی هستی ....

غریب : من الان چی کار کنم ..

سیروس: هیچی ، آروم برو بشین بغلش ... اول سر حرف ُ باز کن ...

غریب: چی بگم آخه ..

سیروس: چه می دونم ، از قیافش تعریف کن ... بگو چقدر جوون ِ .. آهان ...

از لاک هاش تعریف کنه ، تازه واسش خریدم ، بگو خیلی قشنگه ..

غریب: پس وایسا من یه دستشویی برم...

سیروس : تو باید شکارچی می شدی ...

( غریب خارج می شود ، غریب بزرگ وارد می شود )

سیروس : برو تو اون منتظرته ...

غریب: می ترسم ...

سیروس: از هیچی نترسید آقا ! ... این  واقعیت ها یه بار اتفاق افتاده

غریب : من می ترسم .. خیلی می ترسم ...

مجید: زیاد حرف می زنه !

سیروس : برو دیگه چرا وایسادی ...

غریب: من پشیمون شدم ...

سیروس : پشیمونی سودی نداره آقا ! ... شما اززندان فرار کردید ! ...

مجید : اگه زیاد حرف بزنی با کمربند تیکه تیکت می کنم !

سیروس: چته تو .. نمی خوای بری تو ...

مجید : اگه حالت بد ِ بشین اینجا !

سیروس : چی بشین اینجا ، اون منتظرته !
(دست غریب را گرفته ، او را پشت در می برد ، غریب سه ضربه به در می زند، در را باز می کند ، داخل می شود ، صدای جیغی بلند ، غریب با سرعت بیرون می آید

مجید و سیروس در صحنه نیستند، غریب آشفته روی رخت خوابش می افتد ،

می خوابد ، بلند شده و می نشیند )

صدای غریب: کاش می شد نفهمید ، کاش می شد حرف نزد.. کاش می شد نفس نکشید .. کاش می شد به یاد نیاورد... کاش می شد فرار کرد و رفت به یه جای دور ..

یه جای آروم ... یه جایی که بشه هیچی رو به یاد نیاورد .. تو زندگی آدم ها همه چی بهم گره می خوره .. گاهی یه دونه ماسه ، آدمُ یاد یه دریای بزرگ میندازه .. انگار یه آتشفشان تو تنم روشن شده .. مذابش داره تموم ِ تنم ُ می سوزونه .... کاری نمیشه کرد.. از هیچی نمیشه فرار کرد... واقعیت چیز مزخرفیه ...

یادمه یکی می گفت ... اگه به جایی رسید ی که نتونستی جم بخوری ، اگه نتونستی حرف بزنی ، حتی اگه نتونستی گریه کنی ... فقط یه راه هست ، که به تمام وجودت

آرامش می ده ... چشمات ُ ببند و فریاد بزن... انقدر فریاد بزن که پرنده ها یادشون بره

کجا می خواستن برن !

 

(واکمنی را که در صحنه های قبل دیده بودیم، خاموش کرده ، کنارش می گذارد، پس از چند لحظه صدای فریادش ، تمام صحنه را پر می کند )

 

 

 

 

 

پایان بازنویسی آخر : تیرماه ۸۶                                  نوید ایزدیار

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 19:58 توسط نوید ایزدیار |